نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفته گان خفته را آشفته سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را!
+ نوشته شده در جمعه
1388/12/14ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط ملیکا
گاه می اندیشم تو چرا می میری؟ من چرا می گریم؟
این افق صد رنگ است.
راهمان بی راهه ست.
نه دلی می سوزد، نه کسی می جنگد؛
من و تو تنهائیم.
من و تو آنسوتر صبحمان هم حتی
تاریک است!
آفتاب رنگ ندارد، دل من شور ندارد.
خونمان می جوشد در رگ آن ناکس.
خاکمان می میرد زیر گامی سنگین،
پی دردی تنها.
لای این فریادها،
خاکمان می میرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سردرگم! نا امید! پی یک قطره آزا-دی!
به باران بگوئید سبز ببارد، ورنه افق شاید خودم را هم ببلعد...!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/07/26ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط یکتا
|
گوشت و پوست این مردم آغشته است زین گونه زیستن
هر روز بدتر از دیروز
زنهار که کس نمی ترسد
+ نوشته شده در شنبه
1388/03/16ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط یکتا
|
با سلام و عرض ادب خدمت تمامی نویسندگان و نوقلم های جوان
در پی تصمیم هیئت تحریریه ی تارنمای نوقلم، در اخرین جلسه ی خود، بر آن شدیم تا مسابقه ی بزرگ داستان نویسی را در سراسر کشور برگزار کنیم.
این مسابقه که از حدود یک ماه قبل برای آن برنامه ریزی شده بود، سرانجام اجرای آن با تعیین داور و موضوع مسابقه و همچنین مهلت آن، قطعی شد.
مسابقه ی مذکور موضوع مشخصی ندارد، بدین معنا که موضوع نوشته های نویسندگان عزیز" آزاد " می باشد.
داوری این مسابقه بر عهده ی نویسنده ی محبوب کشور و از پیشگامان فانتزی در ایران، جناب آرمان آرین می باشد.
علاقه مندان به لینک زیر مراجعه کنند:
http://www.hdmfans.com
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/03/12ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط یکتا
|
آفتاب از مه این شرم کنون سرد شده است
شرم ققنوس این خاکستر که بیدار گشته است
دشمن نامی که آشناست بر این خاک
آفتاب فرار کن!
البرز نما ها هم نمی خواهندش
انجمن ها می کند دشمن اما همچنان
چون نظر می افکند بر آفتاب مرزمان
گرچه رایزن ها از شکستن نا امید
آرش دوستان را گرد هم می آورد دشمن اما همچنان!
پارسیان از ساق گردو بی خبر
تا ابد باید بسوزند آرش نمایان اما همچنان...
+ نوشته شده در جمعه
1388/02/18ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط یکتا
|
از میان ناله هایش
ناله های صبح را می گویم
باد می وزد
به یقین باید بوزد
بوزد بر دل بی شرم چنین
ملت دور اندیش
دور را از نظر آزاد کنید
کمی این سو تر
خودمان در بندیم...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/02/02ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط یکتا
|
به دست هایی می اندیشم که زمان را گرفته در مشت می فشارند.
چه بخواهند و چه نخواهند نوروز از راه می رسد.
سیاهی نگاهشان به رجز خوانی دشمنان می ماند.
دشمنی از خون.
تکاپوی پنهان. زیر پوست شهر تهران. مرز و بوم خاکی باستان. ایران!
بترسند... بگذارید بترسند.
نوروز در راه است.
و...
فریدون مشیری می گوید:" خاک جان یافته است، تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره را و بهاران را باور کن."
سال خوبی برای همه آرزو می کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/12/29ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط یکتا
|
روی میز طبله کرده نشسته بودم.
لای پنجره باز بود و من می توانستم سرمای گزنده را روی پوستم احساس کنم.
همه چیز دقیق و درست سر جای خودش بود.
به غیر از یک نفر.
چهره ام کاملا در بهت و ناباوری وحشتناکی فرو رفته بود.
نمی دانستم تا کی روی این میز خواهم نشست و به گلدان های خاک گرفته و قاب عکس های ترک خورده خیره نگاه خواهم کرد.
از پایین پله ها صدای هیاهو گاه هق هق گریستن و گاه فریاد های خفقان آور می آمد.
و من آن بالا همچنان نشسته بودم در حالی که کمتر از هر کس در این دنیا می توانستم خودم را سراپا سیاه پوش نشسته در آن اتاق تصور کنم.
در آن شرایط حتی گریستن هم دشوار بود.
و درخششی ابدی از صحنه ی روزگار محو شد.
دوستی رفت، دوستی رفت! و دوست هرگز بار دیگر نخواهد بود.
خندیدم.
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/12/19ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط یکتا
|
دایره ها رو به بالا حرکت می کردند. مردم ایستاده بودند و با چهره هایی متحیر، کنجکاو، و در ظاهر متفکر به آنها چشم دوخته بودند. اما هیچ کس هرگز به واقع به این فکر نمی کرد که چرا و چه طور این دایره ها بی آن که دستی به سمت بالا هل بدهتشان و یا هرگونه نیرویی مانع سر خوردنشان به پایین شود با سرعت هر چه تمام تر از سربالایی تند شهر بالا می روند.
آنها ساعت ها آن جا ایستادند و نگاه کردند؛ نگاه کردند و نگاه کردند. ولی برای هیچ کس سوالی پیش نیامد و همه فقط خود را غرق این باور کردند که به حتم کار کار خداست. حتما هرچه او بخواهد همان خواهد شد.
خورشید که آسمان را ترک کرد مردمان نیز صحنه ی هنر نمایی دایره ها را ترک کردند. آنها شب را با خیال آسوده در خواب به سر بردند و صبح مانند هر روز از خواب بیدار شده و به کارهای روزمره ی خود پرداختند. خوردند، راه رفتند،کار کردند، گفتند، خندیدند. حتی یک نفر از آنها هم دیگر توجهی به دوایری که همچنان به سمت بالا می رفتند نکرد.آنها حتی به دنبال این نگشتند که این حلقه ها به طرف کدام مقصد حرکت می کنند؟!همگیشان سخت غرق در زندگی خویش بودند و به هیچ وجه علاقه ای به این مسائل نداشتند.
گاه از خودم می پرسم چه طور آنها نفهمیدند روزی که همگی ساعت ها وقت خود را برای تماشای دایره ها صرف کردند آن دور ها کسانی با حلقه ها پایه ی کوهی را ساختند که هرگز فرو نخواهد ریخت!؟ و این مردم بی توجه گذاشتند تا بعد از آن حلقه ها و دایره های بیشتری روی هم سوار شوند و کوه را محکم تر و بلند تر بسازند.
امروز کوه از پشت تپه ها سر برون آورده و به چهره ی گنگ و سردرگم مردم پوزخند می زند. پوزخندی از سر حق. هیچ یک از آنها نمی داند که این کوه هیچ گاه آنجا نبود. به زودی جزئی از زندگیشان خواهد شد و آنها باز هم هر شب می خوابند و هر صبح بیدار می شوند بی آنکه بدانند کوه دایره ها چه طور گذشتشان، تاریخشان را در دل خود می کوبد، خورد می کند و خاکسترش را به باد می دهد تا با خود ببرد.
این مردمان با چشم ها، گوش ها، زبان ها ، دست ها و پاها و حتی با قلب و روح و ذهنشان خداحافظی کرده اند.
این مردم تنها می اندیشند که می اندیشند ...
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/13ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط یکتا
|
پلک نمی زدم...
چشمانم خطوط سیاه و سفید را تا بی انتها طی می کرد.
گاه پیچ می خوردند. گاه صاف می شدند. برخی یکدیگر را قطع می کردند.
با این حال همگی از یک جنس بودند.
از جنس انتظاری بی پایان.
زمان می گویندش.
زمان
(چه زود ۱۳ به ۱۴ و به زودی به مرگ تبدیل میشه)
+ نوشته شده در جمعه
1387/12/09ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط یکتا
|